نوآوری وقتی جواب می‌دهد که ریشه‌ای داشته باشد

رادیو پارسی – آرش نصیری : امروز جمعه چهارم اردیبهشت ۱۳۹۴ هجری شمسی، استاد «امین‌الله رشیدی» ۹۰ ساله می‌شود. مبارک است و امیدواریم صد سالگی ایشان را هم جشن بگیریم و تا آن موقع و بعد از آن در کنار خانواده عزیز و گرانقدرشان همین‌گونه سلامت و باعزت زندگی کنند.جناب رشیدی یکی از اولین‌های رادیو است و جالب این است که تولد رادیو هم در روز چهارم اردیبهشت است؛ منتها ۱۵ سال بعد یعنی در سال ۱۳۱۹٫ این گفتگوی من با جناب رشیدی درباره تولد ایشان و تقارن تولدشان با تولد رادیو و سال‌هایی که از راوند کاشان به تهران آمدند و موارد جذاب دیگری از این دست است.

آنهایی که با امین‌الله‌خان رشیدی نزدیک‌ترند، از میزان آشنایی، تسلط و محفوظات ایشان از شعر و ادبیات ایرانی شگفت‌زده می‌شوند. البته اینها عجیب هم نیست. رشیدی از سمت مادر از خانواده بزرگ و ادیب «بیضایی»‌هاست و همانطوری که در این مصاحبه هم می‌خوانید، مادر ایشان هم آشنا و مسلط به ادبیات بود و چنین مادری، همین الان هم غنیمت و نادر است چه برسد به ۸۰-۹۰ سال پیش.

در سال ۱۳۷۸ آلبوم «عطر گيسو» شامل ۱۰ آهنگ از آن ترانه‌هاي استاد امین‌الله رشیدی به دنياي موسيقي عرضه شد و مورد استقبال فراوان و دور از انتظار قرار گرفت. منتقد‏، محقق و نویسنده مطرح موسیقی، جناب سيدعليرضا ميرعلينقي در صفحه ۶ روزنامه «فتح» مورخ دوشنبه ۱۱ بهمن‌ماه ۱۳۷۸ یادداشتی نوشت که بد نیست بخشی از آن را بخوانید:

«ترانه‌هايي كه در نوار «عطر گيسو» مي‌شنويم، بيش از آنكه تجديد خاطره‌اي باشد (كه هست) نگاهي يا شنودي به خواننده خوش‌نامي است كه در سال‌هاي ۱۳۲۸ تا ۱۳۴۲ نامش آشناي اهل موسيقي بود… امتياز رشيدي در تداوم مسير درست و سالمي است كه در آن دوران كمتر خواننده‌اي اينگونه بود… زندگي رشيدي شايعه‌پرداز و خبرساز نبود. در انتخاب كلام ترانه‌هايش هم وسواس هنري داشت و هم وسواس اخلاقي… آه و ناله‌هاي مبالغه‌آميز و كشش‌هاي زايد بر عصر را در صدا و آوازش به كار نمي‌برد. همه اين‌ها را مي‌توان در حالت‌هاي نهفته در صداي رشيدي شنيد و به عنوان يادگاري از يك دوران، عطري از آن دوران پرخاطره تلقي كرد. دوراني كه هنوز رمانتيسم معنا و مفهوم داشت. احساسات بيمارگونه و اجراهاي تند و تب‌آلود اين همه خريدار نداشت و سلامت و شفافيت، عنصر بديهي و لازم بود… كيفيت ضبط اين آثار كه در سال‌هاي ۱۳۳۵ تا ۱۳۴۴ پر شده‌اند، مطلوب و گوش‌نواز است و حداقل براي شنونده غيرمتخصص در امور ضبط فاصله زيادي با ضبط‌هاي استوديويي امروزه ندارد. اجراي اركستر بسيار باحس و حال است چرا كه نوازندگان آن زمان كمتر درگير زندگي پرشتاب و عصبي بودند و با مضامين نهفته در ترانه‌ها، نزديكي و همدلي داشتند… ترانه‌هاي رشيدي بعد از سه چهار دهه سفري دلپذير است به باغ خاطره‌ها براي نسل‌هاي قديمي و آشنايي نسل جوان است‏، با خواننده‌اي كه صدايش نه‌تنها يك نماد نوستالژيك بلكه نمونه‌اي از معيار سلامت و دقت در يك دوران تاريخي موسيقي مردمي است.»

کاراکتر و صدا و هنر استاد رشیدی نماد کامل هنر مردمی است و به نوعی ایشان را اولین خواننده پاپ-سنتی در رادیو می‌دانند. جناب رشیدی طراح فرش و نقاش هم هست و قلم بسیار زیبایی دارد و یادداشت‌ها و خاطراتش پر از حکمت و البته با زبانی شیرین و طنزآمیز است و این خاطرات را هم در چندین کتاب خواندنی عرضه کرده است که یکی «از کاشان تا کاناری» است و دیگری «عطر گیسو» که اخیراً به چاپ دوم رسیده. کتاب دیگر ایشان «ایران در رهگذار تاریخ» -که در واقع ادامه همان دو کتاب قبلی است- ۸ سال است در مرحله مجوز باقی مانده و استاد امیدوار است امسال بالاخره منتشر شود.

امین‌الله رشیدی یکی از سمبل‌های زندگی سالم، کم‌توقع و دور از حاشیه در کنار خانواده است و همین راز تندرستی و سلامت ایشان است. آهنک «شیدای جهانم/ رسوای زمانم» یا «افسانه» ایشان یکی از هیت‌های سال‌هایی بود که منتشر شد و هنوز و همیشه شنیدنی و جذاب است. آلبوم‌های دیگری که از ایشان منتشر شده‌اند همگی شنیدنی‌اند و البته همگی ضبط شده در سال‌های جوانی ایشان و از خاطرات مشترک چند نسل‌اند. استاد چندین آهنگ دیگر ساخته و نت کرده‌اند که اجرای این آثار توسط ارکسترهای خوب قطعاً با استقبال علاقه‌مندان این موسیقی‌های خاطره‌انگیز قرار خواهد گرفت. اما متأسفانه این آثار در روی میزشان خاک می‌خورد.

عزت‌تان زیاد آقای ملودی‌های شیرین و هنرمند شیرین‌قلم.

***

 

  • * این گفت‌وگو به مناسبت روز تولد شما انجام می‌شود. تولد شما در کاشان بوده درست است؟

بله. محل تولد من در راوند کاشان بود. آن موقع راوند در ۹ کیلومتری کاشان بود و الان دیگر به هم وصل شده‌اند. چهارماه اول تولدم در راوند بودم و بعد ما را آوردند به کاشان.

  • * این ۹ کیلومتر که می‌گویید الان چیزی نیست. آن موقع دنیایی بود.

واقعاً هم دنیایی بود. قبلاً جاده خاکی بود. در راوند یک قهوه‌خانه داشت که مثلاً ایستگاه بود. این قهوه‌خانه یک مکان خیلی باصفا بود با جوی آب و درختان سر به فلک کشیده. یک قهوه‌چی هم داشت به اسم محمد گندمي. ما می‌آمدیم آن قهوه‌خانه منتظر می‌نشستیم تا یک ماشین از گرد راه برسد. دو سه ساعت می‌نشستیم و ماشین كه از دور می‌آمد گرد و خاک را بلند می‌کرد. وقتی که می‌رسید و به راننده‌اش كه پیاده می‌شد نگاه می‌کردیم، فکر می‌کردیم از کره مریخ آمده، با تعجب به او نگاه می‌کردیم (خنده). او پیاده می‌شد و آنجا در قهوه‌خانه می‌نشست پای بساط. همانجا یک درویش هم می‌آمد شاهنامه می‌خواند. در این قهوه‌خانه‌ها شاهنامه‌خوانی رواج داشت. یک بخش از آن را می‌گفتند و ما بی‌طاقت بودیم از یک شب تا شب دیگر که برویم و بقیه قصه را گوش کنیم.

  • * روز تولد شما چه سالی بود؟

چهار اردیبهشت ۱۳۰۴٫ البته به قول نجف دریابندری‏، این را اولیای امور نوشته‌اند اما مثل همه کارهای دیگرشان در این هم اشتباه کرده‌اند. این سال ممکن است دو سه سال کم و زیاد باشد. در هر صورت فرق نمی‌کند (خنده). به هر صورت چهار اردیبهشت بود.

  • * بلکه قبل‌تر از ۱۳۰۴ هم باشد.

ممکن است (خنده). چهار اردیبهشت مقارن با افتتاح اولین فرستنده رادیو بود در زمان پهلوی اول. البته این افتتاح در چهار اردیبهشت ۱۳۱۹ اتفاق افتاد، با این حال گویا سرنوشت ما با رادیو گره خورده بود.

  • * وقتی اولین فرستنده رادیو افتتاح شد‏، شما کجا بودید؟

من تا سال ۱۳۲۵ در کاشان بودم. وقتی رادیو آمد در کاشان دو نفر بیشتر رادیو نداشتند. یکی استاد نقاش من محمد دبیرالصنایع بود و یکی دیگر هم آقا جواد قیامی که از اقوام ما بود. شهرداری هم کار جالبی كرد و یک رادیو در ساختمان شهرداری گذاشت. آن ساختمان شهرداری هنوز به همان شکلی که بود هست. در سردر شهرداری بلندگویی گذاشته بودند و ما از نقاش‌خانه یا از دبستان که می‌آمدیم، گوش می‌کردیم. رادیو سه ساعت بیشتر برنامه نداشت. ساعت شش شروع می‌شد تا نه و حداکثر تا ده. ما می‌آمدیم در خیابان کنار جوی آب می‌نشستیم و صدای خوانندگان قدیم رادیو، قمرالملوک وزیری‏، روح‌انگیز یا تاج‌ اصفهانی و بعدها البته بنان را گوش می‌کردیم و لذت می‌بردیم و اصولاً یکی از عواملی که ما را به سمت رادیو کشاند‏ نوای خوانندگان قدیمی بود.

  • * کار شما هنری را با نقاشی شروع کردید؟

بله. مادر من دختر ادیب بیضایی شاعر معروف کاشان است و می‌گفت بچه‌های من ‌باید هنری داشته باشند. تابستان سال اول مرا فرستاد نجاری، سال دوم فرستاد حلوایی. آن موقع حلوایی در کاشان شغل مهمی بود. شاعر می‌گوید: «هیچ کس از پیش خود چیزی نشد/ هیچ آهن خنجر تیزی نشد…

  • * هیچ حلوایی نشد استاد کار/ تا که شاگرد شکرریزی شد.

آفرین. سال سوم همه ما را فرستاد کلاس نقاشی و این موقع من در کلاس چهارم دبستان بودم. استاد اول من محمد دبیرالصنایع بود. این لقب را پهلوی اول به خاطر فرش‌های زیبایی که برای کاخ سعدآباد بافته بود‏، به او داده بود. هم نقاش بود و هم دستگاه قالی‌بافی داشت. استاد دوم من حسن‌خان نقش‌پور اراکی بود که تار شیرینی هم می‌‌نواخت و من مقدمات تار را پیش ایشان یاد گرفتم.

  • * قبل از آن، به خاطر جايگاه ادبيات در خانواده، با شعر هم آشنایی داشتید.

بله. ادیب بیضایی پدر بزرگ من،‏ پرتو بیضایی دایی من و ذکایی بیضایی عموی مادر من بود که همه شاعر بودند. آن موقع هنوز دستگاه ضبط صوت و رادیو به ایران نیامده بود و گرامافون بود. درهمه خانه‌ها نه‏، درخانه روشنفکران و اهل ذوق گرامافون بود. پدربزرگ من هم یک دستگاه گرامافون داشت و آن را کوک می‌کرد و صفحات قمر‏، رضاخان ظلی، روح‌انگیز و امثالهم را می‌گذاشت و ما از همان موقع با موسیقی انس گرفتیم. بعد که در سال ۱۳۲۵ به تهران آمدم به هنرستان موسیقی رفتم.

  • * قبل از اینکه این را بفرمایید،‏ بفرمایید که چرا به تهران آمدید؟

اقوام من قبل از آن به تهران آمده بودند و به ما هم می‌گفتند بیایید تهران. مادر من خیلی اهل ذوق بود و به برادر و عمویش‏، پرتو بیضایی و ذکایی بیضایی ارادت داشت و گفت برویم تهران. من هم با همان سمت دفتریاری که در کاشان داشتم به تهران آمدم و در یکی از دفاتر اسناد رسمی مشغول به کار شدم.

  • * پدرتان کارشان چه بود؟

پدرم اول در راوند کشاورز بود. اسمش هم قنبر علی‌خان بود. می‌دانید که قبل از حکومت پهلوی اول‏ در ایران شناسنامه نبود و آن زمان بود که اداره سجل‌احوال درست شد. پرتو بیضایی یک سال رییس اداره سجل‌احوال بود. پدرم که می‌رود سجل بگيرد به او می‌گویند چه نام فامیلی برایتان انتخاب کنیم؟ گفت والله در جده‌های من یک نفر داشتیم به اسم رشید که واقعا رشید هم بود (خنده). اینطور شد که نام فامیل ما می‌شود رشیدی. پدرم تعریف می‌کرد که یک نفر هم آمده آنجا و در نوبت بود که شناسنامه و نام خانوادگی بگیرد. اوقاتش تلخ شده بود و مدام چپق می‌کشید و دایی‌ام دیده بود که مدام چپق می‌کشد نام فامیلش را گذاشته بود چپقي (خنده).

  • * وقتی آمدید تهران هنوز کار موسیقی حرفه‌ای نکرده بودید. یک مقدار تار کار کرده بودید. آیا آواز هم می‌خواندید؟

در کاشان از بچگی آواز می‌خواندم. مخصوصا که با مداحان کاشان به گلدسته‌ها می‌رفتیم و مناجات و سحرخوانی می‌کردیم. وقتی آمدم تهران‏ یک روز در روزنامه خواندم که هنرستان موسیقی‏، شبانه در قسمت ساز و آواز هنرجو می‌پذیرد. کلاس‌ها هم مجانی بود. بنده رفتم اینجا را پیدا کردم که در خیابان ارفع و شهریار فعلی بود و آنجا هم زمان‏، در کلاس تار آقای موسی معروفی و کلاس آواز دکتر فروغ نام‌نویسی کردم. اتاق‌های کلاس‌ها کنار هم بود. مرحوم موسی‌خانی وقتی متوجه شد که من در کلاس آواز هم شرکت می‌کنم از من امتحان گرفت می‌گفت صدایت خوب است و من اولین آهنگ را به شما می‌دهم که در رادیو بخوانید. این آهنگ، آهنگی بود به نام «رنج جدایی» كه سازنده آهنگ موسی‌خانی معروفی بود و سازنده شعر دکتر محمدعلی مشایخ. می‌توانم برایتان بخوانم اما چون اين مصاحبه برای رادیو نیست‏، نمی‌خوانم.

  • * استاد بخوانید اقلا خودمان لذت ببریم.

(می‌خواند) بتابنگر/ که از غم عشقت/چشم خونبارم/چو دریا شد/ ز جادوی چشم مست تو/در این عالم فتنه برپا شد…
درآمد آهنگ این بود و ما خواندیم و ایشان مرا به رییس یکی از ارکسترهای رادیو‏، مرحوم علی‌محمد خادم‌میثاق معرفی کرد. گفت بفرمایید این هم خواننده‌ای که می‌خواستید، نت می‌داند و خوب می‌خواند.

  • * نت می‌دانستید؟

بله. از خود آقای موسی‌خانی یاد گرفته بودم و قبلا هم به کلاس مسعود معارفی رفته بودم. آقای معارفی در سه راه بوذرجمهری تهران بود. وقتی نت یاد گرفتم، بدون استعانت از ساز آهنگ‌‌هایی که می‌ساختم را روی کاغذ می‌نوشتم. در خیابان اگر یک آهنگ به نظرم می‌رسید و زمزمه می‌کردم‏، فوری کاغذ در می‌آوردم پنج خط حامل را می‌کشیدم و آهنگ را می‌نوشتم و بعد در خانه تکمیلش می‌کردم.چ

  • * كلاس درس آواز دکتر مهدی فروغ در چه شیوه‌ای بود؟ سنتی؟

دکتر فروغ بیشتر ارشاد و راهنمایی می‌کرد و این را هم می‌گفت که ما باید در موسیقی ایران یک تحول و نوآوری ایجاد کنیم. اینکه مدام آواز سنتی را تکرار کنیم درست نیست. نتیجه تلقینات و آموزش‌های ایشان در من این شد که من از همان اول که به رادیو آمدم به این فکر بودم که در موسیقی ایران تحولی ایجاد کنم و بنابراین از همان اول نیمه پاپ شدم.

  • * پاپ سنتی؟

بله. به قول شما پاپ سنتی. البته باید استعداد آهنگ‌سازی در وجود آدم باشد. وقتی در کاشان بودم، در سال‌های اول جوانی، وقتی حدودا پانزده سالم بود تصنیفي ساختم به نام مرغ حق. يعني بدون آنکه آهنگ‌سازی و نت بدانم این را ساختم. شعرش را هم خود گفته بودم. من نوای مرغ حق را از دور در پشت بام‌های گلی کاشان شنیده بودم.

  • * شعرش یادتان هست؟

بله. «ناله‌ی مرغ حق دوشم دل پر خون کرده/ چهره‌ی زرد از اشک خونین گلگون کرد…» این را همان زمان در کاشان ساختم و بعدا که آمدم تهران با ارکستر علی تجویدی‏، در برنامه ارتش که شب‌ها جمعه ساعت ۵/۷ تا ۸ اجرا می‌شد و مستقیم و زنده هم بود اجرا کردم.

  • * در کلاس دکتر مهدی فروغ هم شاگردی‌هایتان چه کسانی بودند؟

پنج شش نفر بیشتر نبودیم: آقای معنوی بود‏، آقای مشروطه بود و یک جوان هم بود به نام نصرت‌الله خان كه از بچه‌های داش‌مشتی قدیم تهران بود و آمده بود سنتی یاد بگیرد. البته دکتر فروغ سنتی می‌دانست اما می‌گفت ما باید با زمان پیش برویم. یکی دیگر از همکلاسی‌های ما حسن گل‌نراقی بود که همانطوری که می‌دانید آهنگ معروف «مرا ببوس» را خواند. او آمد رادیو اما همین یک آهنگ را خواند و بیشتر هم نخواند.

  • * این همیشه برایم سوال هست که چرا بیشتر نخواند. صدایش هم که خوب بود.

او بازاری بود و در تیمچه حاجب‌الدوله بازار تهران مغازه بلور و چینی‌فروشی داشت. حسن گل‌نراقی یک آدم طناز بود و جوک‌هایی که تعریف می‌کرد واقعا موثر و متفاوت بود و غیر از مرا ببوس یک سری آهنگ‌های تفریحی هم می‌خواند. آن زمان بر وزن آهنگ‌های آدم‌های معروف امثال پرویز خطیبی و دیگران، یک چیزهایی می‌ساختند که واقعا با حال بود. مثلا مرتضی‌خان محجوبی آهنگی ساخته بود با شعر «من بيدل ساقی/ به نگاهی مستم» که شعرش را هم رهی معیری گفته بود. ابوالقاسم حالت یک شعری بر وزن این ساخت که یک بگو مگو بین دو نفر بود: بگو مگو بین حسن جیگر و اختر. آخرش‏، بر وزن و ملودی همان سه‌گاه که مرتضی‌خان ساخته بود‏ گل‌نراقی می‌خواند: «تو را گر می‌گن اختر/ منو می‌گن حسن جیگر‏، حسن جیگر» این را می‌خواند و بسیار جذاب هم می‌خواند.

  • * اینها را در جمع‌های خانوادگی و دوستانه می‌خواند.

بله. در جمع‌های دوستانه.

  • * احتمالا می‌دانست که هیچ آ‎هنگی به «مرا ببوس» نمی‌رسد.

شاید. شایعاتی هم در مورد آن آهنگ ساخته شده بود که بیشتر افسانه بود و هیچ واقعیتی هم نداشت. این شعر را دکتر حیدر رقابی که قوم و خویش بیژن ترقی هم بود‏ برای دختری که با او آشنا بود گفته بود اما آن را به حزب توده و اعدامی‌هایش چسباندند و برای همین هم گل کرد. خود آهنگ هم البته قشنگ بود و مرتضی‌خان محجوبی هم ساخته بود که واقعا مدرن بود. آهنگ‌های مدرن دیگری هم ساخت مثل «من از روز اذل دیوانه بودم» که از اوج سه‌گاه شروع می‌کرد که در موسیقی سنتی آن زمان متداول نبود.

  • * جالب است که آهنگ‌سازان بزرگی که منسوب به موسیقی کلاسیک و سنتی ایران بودند کارهای مدرن يا حتی کارهای نزدیک به پاپ انجام می‌دادند اما کسی دسته‌بندی نمی‌کرد و زیبا و اصولی بودن کار نکته مهم بود.

بله همینطور است. موضوع موسیقی پاپ از اوایل دهه‌ی ۳۰ شروع شد و آن موقع به آن جاز و یا ترانه‌های شاد می‌گفتند. البته در هر حال آن آهنگ‌ها ریشه در سنت هم داشتند. نوآوری وقتی جواب می‌دهد که ریشه‌ای داشته باشد. مثلا در دنیای شعر و ادبیات شاعرانی مطرح بودند که ریشه در ادبیات کلاسیک داشتند مثل اخوان‌ثالث‏، مثل فریدون مشیری‏، نادرپور، منوچهر آتشی و این اواخر هم قیصر امین‌پور و دیگران. در موسیقی هم همین است. کسی که ریشه در موسیقی اصیل نداشته باشد و بخواهد نوآوری کند‏ منجر به تخریب می‌شود.

  • * آن موقع حتی ویگن هم که به سلطان جاز معروف بود، آهنگ‌هایی که براساس موسیقی مقامی و محلی ایران خواند خیلی تاثیرگذار بود و…

… او در چهارگاه هم آهنگ خواند. خلاصه آنکه آن نوآوری‌ها تحول و تجددی بود مثل کارهایی که خود من و امثال من‏، آقای شاپوری، آقای خرم، آقای تجویدی و دیگران کردیم. اینها باعث و بانی تغییر موسیقی شدند. منظورم از تغییر‏، تغییر بی‌پایه و بی‌‌مایه و بی‌ریشه نیست‏، بلکه منظورم تغییری است که ریشه داشت و برای همین هم هست که این آثار ماند و خواهد ماند.

  • * فرمودید که موسی‌خان معروفی شما را به رادیو علی‌محمد خادم‌میثاق معرفی کرد.

بله. ارکستر خادم‌میثاق پنج خواننده داشت‎‏: من بودم، روح‌انگیز، روح‌بخش، سعادتمند قمی، آقای فاریا و یونس دردشتی. آن موقع رادیو بیشتر از سه ارکستر نداشت. ما پنج خواننده در این ارکستر می‌‌خواندیم که این برنامه‌ها همه به صورت زنده و مستقیم اجرا می‌شد چون آن موقع هنوز ضبط نیامده بود.

  • * آن موقع هنوز گلپا و ایرچ و خوانندگان دیگر نیامده بودند؟

نه. گلپا و اینها سال‌های ۳۸ و ۳۹ آمدند رادیو اما من در سال ۱۳۲۷ به رادیو رفتم.

  • * اولین آهنگی که با ارکستر خادم‌ میثاق خواندید همان آهنگی است که موسی‌خان ساخته بود؟

بله.

  • * ارکستر هم که به صورت زنده اجرا می‌کرد؟

بله. بگذارید من داستانی تعریف کنم از جریانات اجراهای زنده موسیقی و اشکالاتی که پیش می‌آمد. این خاطره که می‌خواهم بگویم را مرحوم آقای تجویدی هم گفته و ما هم راسا ناظر آن بودیم(خنده). یک خواننده بود که کم‌سواد بود و یک شب آمده بود که در همین اولین فرستنده‌ی رادیو که در سیدخندان بود و ما آنجا برنامه اجرا می‌کردیم، اجرا کند. ایشان یکی از اشعار باباطاهر را خواند و به جای آنکه بگوید: «زدست دیده و دل هر دو فریاد» گفت: «دو دست بر دیده و دل هر دو فریاد». این را خواند و چون اجرا زنده بود نمی‌توانستند بیایند بگویند اینجا را دوباره بخوان.‏ از اتاق فرمان با اشاره گفتند «ز دست». این فکر کرده که می‌گویند «سه دست» و خواند: «سه دست بر دیده و دل هر دو فریاد». بی‌خيال شدند چون گفتند اگر دوباره به او اشاره کنیم، شاید «چهار دست» و «پنج دست» هم بشود (خنده). این چیزها پیش می‌آمد. برای خود من هم جریانی پیش آمد که خیلی معروف است و آقای سرهنگ حسین قوامی فاخته‌ای آن را تعریف کرد. از ۳۰سال خوانندگی در رادیو‏، ایشان یک خاطره داشت و آن هم همین بود (خنده)

  • * اگر امکان دارد برای ما هم تعریف کنید.

بله. یک شب ما در برنامه موسیقی ارتش با هم برنامه داشتیم. ساعت ۵/۷ این برنامه اجرا می‌شد و هشت هم مرحوم حسینعلی راشد سخنرانی اخلاقی و مذهبی داشت. این برنامه یکی از برنامه‌های رادیو بود که پنجشنبه شب به اسم برنامه موسیقی ارتش پخش می‌شد. ارکستر‏، ارکستر مرحوم علی تجویدی بود. در این برنامه من با مرحوم قوامی با هم برنامه داشتیم. ایشان آواز می‌خواند و من تصنیف. شب‌هایی هم که آقای قوامی نبودند من آواز و تضنیف را با هم می‌خواندم. یک شب برنامه‌ای داشتیم در دستگاه همایون که آقای قوامی با ویولن تجویدی مشغول خواندن شدند. درآمد همایون را خواند، چکاوک را هم خواند وبه بیداد که رسيد به سرفه افتاد. من در استودیو بودم‏، اشاره کرد که رشیدی بقیه را ادامه بده. من از همان غزل حافظ که آقای قوامی می‌خواند، یک خط در بیداد خواندم و با یک خط دیگر فرود آمدم و تصنیفی که قرار بود بخوانم و از ساخته‌های میرزاعلی‌خان صالحی بود را خواندم و قضیه به سلامتی تمام شد. آنهایی که گوششان خیلی تیز بود گفتند مثل اينكه برنامه انگار یک جورایی بود (خنده). البته صدای من نزدیک به صدای آقای قوامی بود. این داستان را آقای قوامی تعریف کردند که ضبط و نوشته شده است.

  • * آن موقع آقای قوامی چند سالشان بود؟

آن موقع اگر من سی‌ سالم بود، ایشان سی و هشت و نه سال داشتند.

  • * از ارکستر مرحوم خادم‌میثاق بگویید.

خوانندگانی که می‌آمدند، آواز می‌خواندند و گاهی هم تضنیف‌های قدیمی‏ اما من کارهایی دیگری می‌کردم. رهبر ارکستر البته آقای خادم‌میثاق بود اما اداره‌کننده آن در واقع خود من بودم. آهنگ‌ می‌ساختم و نت‌ها را هم برای همه می‌نوشتم و هفته‌ای سه برنامه زنده داشتیم. سال‌های اول که اصلا دستمزدی نداشتیم چون راديو فقیر بود. بعد از دو سه سال که رادیو بودجه‌ای پیدا کرد‏، به من برای هر برنامه اجرای زنده چهارده تومان دادند. به آقای بنان که پنج شش سال قبل از من به رادیو آمده و پیشکسوت‌تر بود، بیست‌و پنج تومان دادند.

  • * گفتید آهنگ‌هایی که می‌ساختید به نوعی پاپ تلقی می‌شد. چرا این تلقی وجود داشت، به خاطر نوع خواندن‌تان یا نوع آهنگی که می‌ساختید؟

آهنگ‌سازی چیزی است که در آکادمی یا کنسرواتوارها قابل دسترسی نیست. هفتاد درصد آهنگسازی طبیعی و غریزی است. یعنی این علمی است که «در مدرسه آموختنی نیست». این چیزی است که از کودکی و اوایل جوانی در من بود. همه‌ی آهنگ‌سازان ما در آن دو دهه‌ی سی و چهل که اوج شکوفایی موسیقی و ادبیات ایران بود،‏ هیچ‌کدام تحصیلات آکادمیک نداشتند. تجویدی، خرم، مرتضی‌خان محجوبی، معروفی همه و همه … به صورت ذاتی و طبیعی آهنگساز بودند. من از روز اولی که به رادیو رفتم‏، با خودم گفتم باید به سهم خودم در آهنگسازی تغییر و تحولی ایجاد کنم. آن استعداد طبیعی این را به من می‌گفت.

  • *  اولین آهنگی که خودتان ساختید چه بود؟

اولین آهنگی که خواندم و شعر و آهنگ مال خودم بود، همین مرغ حق بود که قبلا در پانزده سالگی طرح اولیه‌اش را ساخته بودم و بعد تکمیلش کردم. ما تحت‌تاثیر اتفاقاتی که پیش می‌آمد، آهنگ می‌ساختیم. مثلا یکی از آهنگ‌هایی که یکی از اوج‌های کاری من هم هست، تصنیف «دریا»ست که الان ماجرای ساخت شدنش را بریتان می‌گویم.

من بچه‌ی کویر هستم و اصلا نمی‌دانستم دریا چیست. فقط جوی آب و چشمه‌ی باغ فین را دیده بودم و در مخیله‌ام هم نمی‌گنجید که دریا چیست و اصلا عکس آن را هم ندیده بودم. سه چهار سال بعد از وقتی که آمدیم تهران هاشم محجوب،‏ رسول ارونقی کرمانی و آقای گلستانه که از سردبیران روزنامه اطلاعات بودند‏، پیشنهاد دادند که برویم شمال را ببینیم. یک ماشین سواری داشتند‏، چهارپنج نفری سوار شدیم و از جاده چالوس به سمت شمال حرکت کردیم. اول کرج که وارد جاده چالوس شدیم و از آن دره‌ها و کوهستان گذشتیم و رسیدیم به تونل کندوان و بعد سرازیر شدیدم به سمت چالوس. جاده چالوس واقعا شاهکار جاده‌سازی است كه آلمان‌ها در زمان پهلوی اول آن را ساخته‌اند. خلاصه آنکه بعداز تونل کندوان گرفتار توفان و باران سخت شدیم اما هر طور بود خودمان را به چالوس رساندیم و رسیدیم کنار دریا. آنجا توفان فروکش کرده بود و از گوشه‌ی آسمان ماه جلوه‌گری می‌کرد. من تحت‌تاثیر این مظاهر متضاد طبیعت‏ خشم و آرامش‏، توفان و باران و دریای آرام‏ ذوقم گل کرد و آهنگ و شعری ساختم به نام دریا «روی امواج دریا/ رقص مرغان صحرا/ چون نقش آرزوها/ یا رویای جوانی/ در دیده باشد زیبا…» اوجش هم این بود. «آه/ موجی هستیم پر هیجان/بر روی دریای زمان/ جان ببرم/شاید ره برم/ توفان بر ساحل/ کانجا باشد دل/از درد و رنج دنیا به امان»

  • * این آهنگ مربوط به چه سالی بود؟

سال ۱۳۳۰ یا ۱۳۳۱ همانجا مقدمات آهنگ را نوشتم و آمدم تهران تکمیل کردم و اولین بار با ارکستر شماره دو رادیو که نوازندگانش حبیب‌الله بدیعی، پرویز یاحقی، همایون خرم، عباس شایوری بودند. ویولنسل آن هم آقایی از ارتش بودند که ویولنسل قشنگی می‌زدند. قره‌نی آن را هم مرحوم رضا یاوری می‌زدند. این آهنگ، تراک سوم آلبوم افسونگر من است. این آهنگ در دستگاه ماهور یا گام ماژور و یک آهنگ بین‌المللی است و در شرق و غرب آهنگ هم شنیدنی است. این آهنگ اولین آهنگی است که به صورت جدی برای دریا ساخته شد. بگذارید یک نکته را هم بگویم که من قبل از آن «دانوب آبی» اشتراوس را شنیده بودم و شاید تحت‌تاثیر‌ آن هم بودم. البته ایشان برای رودخانه دانوب ساخت اما من وقتی دریای خودمان را با آن عظمت و زیبایی دیدم‏ برای آن ساختم. آقای هوشنگ شهابی یک آهنگ درباره‌ی دریا ساخت که مرحوم بهرام سیر آن را خواند. شعرش این بود «دریا بی‌انتهاست/ ساحلش ناپیداست/ قایقران می‌رود/ امیدش بر سوداست». البته شعری که من گفتم غیر از این شعر است: «موجی هستم پر هیجان/ بر روی دریای زمان» و بعد: «قلب عاشق همچون دریایی/ دریا دریای توفان‌زایی/ نالان موجی انگیزد/صیدی از خون بر ساحل ریزد». اصلا نفهمیدم این شعر چگونه به من الهام شده. آن موقع بیشت و پنج سالم بود.

  • * با نویسندگان روزنامه اطلاعات چگونه دوست بودید؟ به این خاطر که خودتان هم اهل نوشتن بودید یا به واسطه کاشانی بودن؟

آن موقع سه چهار سالی بود که در رادیو می‌خواندم و خبرنگاران هنری هم با ما در ارتباط بودند. ارونقی‌کرمانی سردبیر اطلاعات هفتگی بود.

  • * اجازه بدهید بازهم درباره ایجاد تحول و کار نو کردن حرف بزنیم و البته این موضوع که هنرمندی که چنین کاری را انجام می‌دهد باید ریشه داشته باشد.

همینطور ابتکار‏ وگرنه هر کس همینطوری نمی‌تواند کار هنرمندانه انجام بدهد. خیلی‌ها هستند که سال‌ها در زمینه موسیقی تحصیلی کردند اما یک آهنگ هم نتوانستند بسازند. مرحوم استاد ابوالحسن صباح هیچ وقت ادعای آهنگسازی نکرد. رفت شمال و زرد ملیجه را از آهنگ محلی آنجا برداشت و به زیبایی تنظیم کرد اما هیچ گاه ادعای آهنگ‌ساز بودن نداشت. جلیل شهناز هم همینطور و خیلی‌های دیگر. حالا هر کس که نوازنده می‌شود‏ خبرنگاران هنری یک کلمه‌ی آهنسگاز هم به او می‌چسبانند تا شأن او را بالا ببرند. این کار اصلا کار صحیحی نیست.

  • * الان کار بچه‌های جوانی که کار موسیقی پاپ می‌کنند را می‌شنوید؟

کم و بیش. من الان خیلی از کارها را می‌شنوم که می‌خواهند ادای آن دو دهه را در بیاورند اما بعضی‌هایشان یک چیز‌های لایتچسبکی می‌سازند که اصلا به درد نمی‌خورد. بعضی از کارهای پاپ و جاز و راک و این چیزها را که می‌شنوم واقعا گریه‌ام می‌‌گیرد و با خودم می‌گویم این چه بلبشو و آشفته بازاری است که هرکس هر چیزی که دوست دارد می‌سازد و می‌خواند و پخش هم می‌شود. البته نمی‌توان انکار کرد که در بین اینها تک و توک استعدادهای خوبی هم پیدا می‌شود که آدم از کارهاشان لذت می‌برد اما با یک گل بهار نمی‌شود. اکثر کارها مزه ندارند.

  • * از این تک و توک آیا اسمی هم در نظرتان هست؟

اجازه بده اسم نبرم.

  • * در زندگی هنری‌تان چند آهنگ اجرا کردید؟

صدو بیست آهنگ که بیشتر از نصفش مال خودم بود و در این شش آلبوم که منتشر کرده‌ام آمده است. آلبوم‌های من: «عطر گیسو»، «من عشقم»، «افسونگر»، «دلم تنگ است»، «چشم شب» و آخری هم «بخت گم شده». تعداد دیگری هم آهنگ ساخته بودم که مربوط به زمانی است که هنوز ضبط صوت به ایران نیامده بود و در فضا و هوا گم شد. آهنگ‌هایی هم از اساتید خواندم: استاد موسی‌خوان معروفی‏، استاد علی تجویدی، استاد همایون خرم، عباس زندی، ولی‌الله البرز و دیگران. ضبط صوت از سال ۱۳۳۴ به ایران آمد.

  • * نکته‌ی دیگر اینکه شما خیلی زود از رادیو بیرون آمدید؟

بله. من اجبارا و اصظرارا از رادیو بیرون آمدم که ماجرا آن در کتاب «عطر گیسو» آمده است.

  • * بعداز آن چرا دیگر نخواندید؟

اگر رادیو و تلویزیون نباشد دیگر نمی‌شود آنطور که باید کار کرد. من بعد از آنکه از رادیو بیرون آمدم خیلی آهنگ‌ ساختم و الان آهنگ‌های حاضر و آماده‌‌ی زیادی دارم. هر وقت که برای مصاحبه ضبطی یا زنده به رادیو و تلویزیون می‌روم می‌گویم که من ۴۰ و ۵۰ آهنگ اجرا نشده دارم که عطر و بوی آهنگ‌های همان دو دهه را می‌دهند. بیایید به من ارکستر بدهید که خودم بخوانم و بدهم به جوانها بخوانند اما کسی به ما پاسخ مثبت نمی‌دهد. آن موقع اسپانسر همه‌ی آثار جاودان رادیو بود.

  • * اولین آلبومی که از شما بیرون آمد و بسیار و بسیار مورد توجه گرفت «عطر گیسو» بود. فروشش چقدر بود؟

به ما که نمی‌گویند اما من از همکاران انتشاراتی‌ها شنیدم که صدها میلیون سود بردند. به ما البته دو میلیون تومان آن هم به صورت قسطی دادند (خنده).

منبع: موسیقی ما

رادیو پارسی

اضافه کردن نظر

رادیو پارسی در شبکه های اجتماعی

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید