قسمت اول مصاحبه با کریستوفر نولان

قسمت اول مصاحبه با کریستوفر نولان

سکریستوفر نولان سازنده‌ی تعدادی از موفق‌ترین فیلم‌های قرن بیست و یکم چه در میان منتقدان و چه در گیشه بوده‌است: یادآوری، بی‌خوابی، بتمن آغاز می‌‌کند، پرستیژ، شوالیه‌ی تاریکی، تلقین، شوالیه‌ی تاریکی برمی‌خیزد و در سال ۲۰۱۴ درام علمی تخیلی، بین سیاره‌ای، چند بعدی و حماسیِ میان‌ستاره‌ای که آن را به همراه برادرش جاناتان نولان به رشته‌ی تحریر درآورده و درکنار تهیه‌کننده‌ی قدیمی‌ و همسرش اما تامس کارگردانی کرده.

ساختِ این فیلم پرسروصدا ۱۶۵ میلیون دلار خرج برداشت و بیش از ۶۵۰ میلیون دلار هم در سطح دنیا فروش داشته و این فیلم را تبدیل به تنها عنوان در بین ده فیلم پرفروش ۲۰۱۴ می‌کند که نه بازسازی و نه دنباله یا اقتباس، بلکه یک فیلم کاملن اریجینال بوده، چیزی که رفته رفته بدل به موردی نادر در بین محصولات استودیوهای بزرگ می‌شود. در حالی که بعضی‌ها درباره‌ی عناصر داستان و صدای این فیلم بحث‌هایی دارند، خیلی‌ها – شامل تعدادی بیشتر از حد معمول فیلم‌سازان برجسته‌ی هم دوره‌ی نولان – این انگیزه و مهارت نادر را که باعث ساخت چنین فیلمی شده ستوده‌اند.

فیلمساز ۴۴ ساله‌ی متولد لندن که نامزدی بهترین فیلمنامه‌ی اریجینال را به خاطر یادآوری (به همراه برادرش) و تلقین را در کارنامه دارد اما با کمال تعجب تابحال هیچ وقت نامزد اسکار بهترین کارگردانی نشده – اخیرن در مصاحبه‌ای در دفترش در هالیوود – پر از پوسترها و یادگاری‌هایی از فیلم‌های خودش – به پرسش‌های هالیوود ریپورتر پاسخ داد. او در این گفتگو درباره‌ی الهاماتش، نظراتش درباره‌ی کار با بازیگران، برداشتش از نقد‌هایی که فیلم‌های او را “سرد” می‌خوانند، هدفش در میان‌ستاره‌ای و امیدهایش برای آینده و خیلی چیزهای دیگر صحبت می‌کند.

قسمت اول مصاحبه با کریستوفر نولان

وقتی بچه بودی به تماشای فیلم‌ها می‌رفتی؟ و اگه می‌رفتی فیلم‌ها یا فیلمسازهایی بودن که به طور ویژه شیفته‌شون باشی؟

وقتی بچه بودم خیلی به تماشای فیلم‌ها می‌رفتم. مثلن اولین فیلم از سریِ جنگ‌ ستارگان به کارگردانی جرج لوکاس، که وقتی سال ۱۹۷۷ بیرون اومد، من ۷ ساله بودم. تأثیر بزرگی روی من گذاشت، از لحاظ جهان‌بینی‌ش و این ایده که می‌تونستی تجربه‌ی یکسره متفاوتی برای مخاطب‌ها بسازی، به معنای واقعی می‌تونستی هر دنیایی رو بسازی، بیشتر از یک دنیا، یک کهکشان کاملن متفاوت. فیلم [استنلی] کوبریک یعنی ۲۰۰۱ هم وقتی بیرون اومد که من ۷ ساله بودم و تونستم رو پرده‌ ببینمش و می‌تونم بگم تجربه‌ی واقعن مهیجی بود. به یاد ندارم که اصلن برام مهم بوده باشه که فیلم درباره‌ی چی یا اینکه سخت فهم و گیج‌کننده بوده (می‌خندد) فقط حال غریزیِ دیدنِ سفینه‌ها رو به یاد میارم، دیدنِ دنیاهای دیگه و تجربه‌ی انتقال به ابعاد دیگه. برام تجربه‌ی خیلی عظیمی بود.

اولین بار کی بود که تلاش برای فیلم ساختن سراغت اومد؟ و اولین بار کی بود که متوجه شدی چیزیه که می‌خوای به طور بلند مدت انجامش بدی؟

خب، می‌شه گفت همون وقت‌ها بود. همون موقع شروع کرده بودم به ور رفتن با دوربین سوپر۸ پدرم و باهاش فیلم‌های جنگی کوچیک و از این چیزها می‌ساختم. اون وقت، بعد از جنگ‌ ستارگان، فیلم‌هام همه تبدیل شدن به فیلم‌های فضایی. فکر می‌کنم حدود ۱۲ یا ۱۳ ساله بودم که داشتم متوجه این ایده می‌شدم که کارگردانی یک‌ جور نیروی کنترل کننده‌ست، یا نزدیک‌ترین مقایسه با کاری که با دوربین سوپر ۸ خودم می‌کردم، می‌دونی، فقط ثبت تصاویر و قرار دادنشون کنار هم. یادم میاد که خیلی مرعوب فیلم بلید رانرِ رایدلی اسکات شده بودم با درنظر گرفتنِ این حقیقت که فیلم بیگانه‌ی اسکات رو هم دوست داشتم – دو فیلم کاملن متفاوت، بازیگرهای متفاوت، داستان‌های متفاوت، اما یک ذهن واحد پشت هر دو فیلم حضور داشت. و این چیزی بود که روش تمرکز کردم، این ایده‌ی وجود کارگردان و اینکه چطور کارگردان می‌تونست اثر کنترلی روی وجه خلاقانه‌ی فیلم داشته باشه که تعریف‌ناپذیر اما مهمه و چیزیه که احساسش می‌کنید. بعد هم وارد نوشتن شدم چون هیچ کس حاضر نیست متنی رو به شمایی که تازه کارتون رو شروع کردید بده تا کارگردانی‌ش کنید، این شد که شروع کردم به نوشتن، فقط برای خودم، فقط برای اینکه قادر باشم چیزی رو کارگردانی کنم و کم کم به این قسمتش هم علاقمند شدم.

واکنش پدر و مادرت به این خبر که پسرشون قراره فیلمساز بشه چی بود؟ خیلی از فیلمسازهای جوان به خاطرش عزا می‌گیرن چون این مسئله براشون یک‌جور قضیه‌ی بعید بنظر میاد.

نه، پدر و مادر من حامی بودن. پدرم تو کار تبلیغات بود – شغلش مدیر نوآوری بود – و مادرم معلم انگلیسی بود. فکر می‌کنم اونها از اینکه به ساختن چیز خلاقانه‌ای علاقمند شده بودم خوشحال بودن و دوربینشون رو بهم قرض دادن – که خب، می‌دونی؟ آخرش شکوندمش (می‌خندد). بسته بودمش به کف یک اتومبیل که افتاد و شکست و پدرم خیلی بابتش خوشحال نشد! وقتی فکر می‌کنم چقدر جوون بودم، خوبیِ اونها رو می‌رسونه که دوربین گرون سوپر ۸ خودشون رو بهم قرض دادن! خیلی خیلی مشوق بودن و یک سال کریسمس برای من یک دستگاه تدوین فیلم خریدن، یک ادیتولای ساده، بهش می‌گفتن دستگاه تدوین حلقه به حلقه، و اینطور شد که تونستم فیلم‌ها رو کنار هم قرار بدم. نه، دیگه بیشتر از این نمی‌شد حامی باشن.

کی رفتی به دانشگاه؟‌ آیا رشته‌ت هم به فیلمسازی مرتبط بود یا فقط به صورت تفریح ادامه‌ش دادی؟

نه، تو دانشگاه انگلیسی خوندم – ادبیات انگلیسی – در دانشگاه یو سی ال [یونیورسیتی کالج لندن] در لندن، اما اونجا یه انجمن فیلم بود و همسرم – تهیه‌کننده‌م – و من درگیر انجمن فیلم دانشگاه شدیم و دو سال اداره‌ش کردیم. جو خیلی مفرحی داشت چون تجهیزات ۱۶ میلی‌متری داشتن. اونها تجهیزات ویدئویی هم داشتن – که برای یک‌جور انجمن تلویزیونی بود که در زیرزمین تئاتر بلومزبری لندن قرار داشت و می‌تونستیم به دانش‌آموزها فیلم‌های ۳۵ میلی‌متری نشون بدیم و درآمد حاصل از اون نمایش‌ها هم صرف گردوندن انجمن و تولیدات ۱۶ میلی‌متری می‌شد. پس مشغول گذروندن دوره‌ یا همچین چیزی نبودم – اون یه چیز کاملن دانشجویی بود که تونسته بودیم انجامش بدیم و فکر می‌کنم از مدل بامزه‌ش هم بود. هیچ نظم و قاعده‌ی دست و پا گیری به کار حاکم نبود. فقط یک‌جور دسترسی به معنای واقعی کلمه به تجهیزات و بقیه‌ی آدم‌های هم‌فکر بود. متوجهی؟

می‌دونم که همسرت از وقتی ملاقاتش کردی نقش خیلی مهمی تو تمام کارهات داشته. شما دوتا بار اول چطور همو ملاقات کردین؟ و آیا جور شدنتون در جریان ساخت فیلم‌ها بود؟

همدیگرو روز اول دانشگاه دیدیم. ساختمون خوابگاهمون یکی بود و تو همون برخوردهای اجتماعی و معاشرتی بود که همدیگرو ملاقات کردیم و چون می‌خواستم وارد فیلمسازی بشم و اون هم مشغول ساختن یک فیلم بود، آوردمش تو انجمن فیلم و اون هم یک‌جورهایی به کار مسلط شد و اداره‌ش کرد. بعدتر کارش رسید به کار کردن تو انجمن فیلم – بعد از دانشگاه رفت تا برای کمپانی Working Title Films کار کنه. این هم از قصه‌ی دیدار ما، خیلی سال پیش.

“تهیه کننده” می‌تونه معانی خیلی زیادی داشته باشه. نقش اون تو فیلم‌های تو چیه اگه بخواهیم خیلی عقب بریم و به اولین کارت برسیم؟

آره، اون همه کاری در کنار من کرده. همونطور که گفتی توضیح دادن کار تهیه‌ کننده سخته و تو چیزهای مختلف هم فرق می‌کنه. اون درگیر همه چیز می‌شه – محرم اسرار من در طول فرآیند تولیده و شخصیه که اولین بار کارها رو نشونش می‌دم و واقعن درگیر همه‌ی جوانب آماده‌سازی کار می‌شه. این یک‌جور رابطه نیست که فقط اونجا ایستاده باشه و صرفن بخواد کارها رو برای من راحت‌تر کنه یا همچین چیزی. ما با هم روی تمام جوانب کار می‌کنیم، پس بیشتر اینطوره که سعی می‌کنه نظراتی بهم بده در این باره که کاری که دارم می‌کنم در عمل چطور می‌تونه باشه. چون ما از دوران ۱۶ میلی‌متری با هم بودیم، از… می‌دونی صداگذاری درکنار هم روی فیلم‌های ۱۶ میلی‌متری و اون وقت‌ها، اون بیشتر از هر کسی می‌دونه که فیلم‌ها چطور ساخته می‌شن. اینجور نیست که حالا بخواد اینو تو بوق و کرنا کنه – خیلی‌ها لزومن از این قضایا مطلع نیستن – اما اون همه چیز رو درباره‌ی اینکه فیلم‌ها چطور ساخته می‌شن می‌دونه که این برای من خیلی مفیده چون دیگه مجبور نیستم کلی زمان صرف کنم تا چیزها رو براش توضیح بدم. خیلی با روشِ کاری ما و جوری که بکار میاد هماهنگه، به خصوص تو فیلم‌های بزرگ – اون فیلم‌ها ساز و کار خیلی پیچیده‌ای دارن و بنابراین عوامل و تهیه کننده‌ها مایلن اختصاصن رو یک جنبه‌ی خاص کار کنن. نکته‌ی بامزه‌ای که تو شروع کردنِ کار فیلمسازی با فیلم‌های مستقل هست اینه که شما مجبورین در مورد هرچیزی در مورد همه‌چیز بدونین – واقعن مجبورین – به عنوان یک تهیه کننده این‌ها رو بدونین، و اون اینطوره، پس از این نظر یه منبع فوق‌العاده‌ست. از نظر خلاقیت هم کار کردن باهاش در واقع تا حد خیلی زیادی درست مثل کار کردن با برادرمه: با آدم‌هایی کار می‌کنین که از خونوادتون هستن و هیچ صورت جلسه‌ای در کار نیست. وقتی یک بحث، جدل یا گیر در مورد خلق فیلم دارین مطمئنین که هر حرفی که از اون شخص شنیده می‌شه از روی صداقت و صمیمیته – چیزیه که واقعن باورش دارن – و باعث می‌شه فارغ از همه چیز اونو بپذیرین و به کارش ببندین. به عنوان یک کارگردان تو سیستم استودیویی که تو دنیای تجاریِ فیلمسازی فعالیت می‌کنه، باید مشخص کنی که می‌خواهی رو چه چیزی تمرکز کنی، باید مشخص کنی که کی درهات رو به ورودی‌های تازه بازه اما در عین حال باید رهبری قدرتمندی هم از خودت به نمایش بگذاری. تعادل دشواریه و کارت می‌رسه به جایی که با کلی آدم طرفی که یا کارشون اینه که بهت تذکر بدن و گزینه‌ها رو تیک بزنن یا که دارن سعی می‌کنن چیزی رو تو قلمروی دیگه‌ای ثابت کنن یا هرچی، و همه این‌ها با هم قاتی می‌شن. همچنین افرادی رو می‌بینی که خیلی اصیل و باهوش هستن و تذکرات خیلی خوبی بهت می‌دن. کار سختیه که کی‌ها گوش کنی و بگی “نه، می‌دونم دارم چکار می‌کنم.” خوبی کار کردن با اما و جونا اینه که اونها همیشه در کنارم هستن و بهم نظراتی کاملن رو راست می‌دن در این باره که داریم چه‌کاری انجام می‌دیم.

قسمت اول مصاحبه با کریستوفر نولان

گفتی که کارت رو با یک فیلم مستقل شروع کردی. اولین فیلمت، تعقیب، چطور ساخته شد؟ و آیا اون بود که به سمت هالیوود هدایتت کرد؟

‌تعقیب فیلمی بود که روی نگاتیو ۱۶ میلی‌متری، سیاه و سفید و با گروهی از دوستان ساختیمش. باید شنبه‌ها (آخرهفته) فیلمبرداری می‌کردیم. نشستم و برنامه ریختم که می‌تونم از پول خودم به ازای هر آخر هفته ۱۰ دقیقه، تا تعداد معینی جلسه‌ی فیلمبرداری در طول یک سال رو پرداخت کنم. فقط یک یا دو برداشت می‌گرفتیم و می‌بایست آخر کاری یک فیلم ۷۰ دقیقه‌ای می‌داشتیم. یک سال صرف این کار کردیم و زمان خیلی زیادی صرف شد تا به اتمام برسه اما همون موقع که من مشغول تموم کردن کار تدوین فیلم بودم، یک فرصت کاری برای اِما پیش اومد که بیاد به لس آنجلس تا برای Working Title Films کار کنه و اینجا ساکن بشه. منم که تابعیت آمریکا رو داشتم پس به‌نظر می‌رسید ایده‌ی فوق‌العاده‌ای باشه که بیایم اینجا و ببینیم آیا می‌شه اولین فیلممون رو به جشنواره‌ها ارائه کنیم، چون اینجا کلی جشنواره‌ی فیلم‌های آمریکای شمالی هست. پس این شد که اومدیم اینجا. کارم رو به عنوان متن خوان شروع کردم و اون هم برای Working Title کار می‌کرد و شروع کردیم به فرستادنِ نوار فیلممون به دفتر جشنواره‌ها. دست آخر، جشنواره‌ی فیلم سن‌فرانسیسکو قبولمون کرد و این برای ما یک‌جور آغاز کار بود. فیلم رو از سن‌فرانسیسکو بردیم به تورنتو و اسلم‌دنس. تونستیم از طریق یه شرکت به اسم Zeitgeist فیلممون رو پخش کنیم و همزمان داشتم فیلمنامه‌ی “یادآوری” رو می‌نوشتم. زمان‌بندی عالی بود چون خیلی اوقات، اگه بتونی یکم جلب توجه کنی و یکم موفقیت تو یک تور جشنواره‌ای داشته باشی مردم می‌گن “خب، بعد از این می‌خوای چکار کنی؟” و نکته‌‌ش اینه که اگه کاری دستتون نداشته باشین اون موقع نمی‌تونین سرمایه‌ای جذب کنین. من همون موقع نوشتن متن رو تموم کرده بودم پس جوابم این بود که “خب، این کاریه که قراره انجام بدم.”

در اون نقطه وقتی که داشتی برای اولین بار علاقه و اشتیاق بقیه رو برمی‌انگیختی، تصورت از موفقیت در آینده چی بود؟ بزرگترین هدف و رویات درباره‌ی اتفاقات پیشِ روت چی بود؟

به یاد آوردنش سخته. فکر می‌کنم احتمالن پس ذهنم همیشه این حس بود که می‌خواستم چیزهایی به بزرگی فیلم‌هایی که تو کودکیم دیده بودم بسازم، اما این قطعن یه جور هدف آگاهانه نبود. وقتی با تور جشنواره‌ای همراه فیلم “تعقیب” سفر می‌کردم، خیلی اوقات مردم به فیلمم به عنوان “یک فیلم کارت ویزیتی (معرف)” اشاره می‌کردن و این برام خیلی ناامیدکننده بود. اون زمان نظرم این بود که “اگه می‌خواهید یک کارت ویزیت بسازید برید سراغ شرکت Kinkos و سه سال از زندگیتون رو صرف ساخت یک فیلم نکنید.” از نظر من کاری که سر اون فیلم انجام شده بود “فیلمسازی” بود و هم اون زمان و هم در حال حاضر برام به اندازه‌ی هر کاری که امروز انجام می‌دم معتبر بوده و هست و سعی می‌کنم و جوون‌ها رو تشویق می‌کنم که برای تجربیاتی که در کوچکترین اشلِ تولیدی هم کسب می‌کنن ارزش قائل بشن چون فیلمسازی همینه. اگه می‌خواهید فیلمساز بشین، یک فیلم بسازین و ازش لذت ببرین و به این فکر نکنین که بعدش و بعدترش چی می‌شه. این مورد رو واقعن از صمیم قلبم می‌گم و حالا که فیلم‌های فوق‌العاده بزرگی کار کردم می‌تونم با قطعیت بگم که این تفکر کاملن درسته. انگار که ساخت اون فیلم‌ها درست مثل ساختن فیلم‌های بزرگ بوده. تنها فرقش اینه که از فیلم‌های بزرگ پول بیشتری کاسب می‌شین. (می‌خندد)

مردم گاهی اوقات فراموش می‌کنن زمانی که “یادآوری” بیرون اومد تو فقط ۳۰ سال داشتی…

آره، اون فیلم ذره ذره و طی دو سال ساخته شد، اما فکر می‌کنم وقتی اولین بار اکران شد ۳۰ ساله بودم.

حالا اینو می‌فهمم که فیلمسازی، فیلمسازیه و ربطی به مقیاس نداره. اما حتمن وقتی اولین بار بودجه‌ی چند میلیون دلاری برای فیلمی داشته باشی، حس و حال متفاوتی سراغت میاد.

خیلی متفاوت. مردم معمولن از من درباره‌ی ساخت بتمن یا چیزهای دیگه می‌پرسن اما واقعیت اینه که بزرگترین جهشی که تو کارنامه‌م داشتم از تعقیب به یادآوری بود. از فضای کار کردن با دوستان و خرج کردنِ پول خودم و بعدش ریسک کردن روی زمان و تلاش خودمون رفتیم به فضای خرج کردن میلیون‌ها دلار از پول یه شخص دیگه و داشتنِ گروه و عوامل با ماشین‌ها و کانکس‌ها و همه چیزهای لازم و اگرچه اون فیلم با استانداردهای هالیوود فیلم خیلی کوچیکی محسوب می‌شد – سه و نیم میلیون به اضافه‌ی هزینه‌های سرمایه‌گذاری و سایر چیزها، سه و نیم یا چهار میلیون دلار – برای من اما خیلی بزرگ بود و فشار عظیمی داشت. فیلمبرداری خیلی سریع بود و ۲۵ روز و نیمه انجام شد چون فشار کار خیلی بالا بود اما کار پنج هفته طول کشید و بعدش نوبت به تدوین رسید و سر و کله زدن با جور دیگه‌ای از فشار، و باید پنج هفته هم صرف تدوین فیلم می‌کردیم، اون موقع هم هنوز عضو DGA (اتحادیه کاری صنعت فیلمسازی)‌ نشده بودیم و برامون مصیبت عظما بود. اما من اِما رو کنار خودم داشتم و جان هم واقعن مثل یک دستیار شخصی سر فیلم حاضر بود که این خودش کمک بزرگی بود. مدیرتولیدمون هم آرون رایدر، همکار اِما در ورکینگ تایتل بود. اون دوست فوق‌العاده‌ای بود و قادر بود همه‌ی فشار رو از دوش من برداره و کمک کنه از دل این تجربه رد بشم.

تو و جاناتان همیشه خیلی نزدیک بودید؟ الآن بنظرمی‌رسه انگار شما نمی‌تونستید از این نزدیکتر باشید.

ما رابطه‌ی خیلی نزدیکی داریم اما اون شیش سال از من جوون‌تره، دیگه خودتون تا تهش برید. تو زمان‌های مختلف مواقعی پیش اومده که از هم فاصله گرفتیم یا نزدیک شدیم یا هرچی. اما من خیلی زود تو کار درگیرش کردم چون می‌تونستم ببینم چه نویسنده‌ی فوق‌العاده‌ایه و آوردمش سر کار و بعد هم هالیوود و اون هم خودشو واقعن عالی نشون داده که خیلی خیلی برام خوشحال‌کننده‌ست. کار کردن از نزدیک باهاش عالیه. ما همیشه با هم اختلاف داریم – یعنی خب، برادرها همیشه همین هستن، و شاید همینش بامزه باشه – اما اختلافاتی که از نظر خلق محصول پیش میان همیشه صادقانه هستن و همین باعث می‌شه قابل مدیریت باشن چون وقتی با آدم‌های بااستعداد کار می‌کنید و اونها دیدگاه متفاوتی دارن، موجب این می‌شه که شما هم به خودتون بیاین و در چیزی که واقعن می‌خواهیدش تجدید نظر کنین و شاید متوجه بشین که حق با اونهاست و مسیرتون رو عوض کنین و باعث بشه کاری که دارین انجام می‌دین بهتر بشه. پس چیز خیلی خیلی مفیدیه. اما اون سرش خیلی شلوغه – دیگه به سختی می‌تونم پای تلفن گیرش بیارم. (می‌خندد)

قسمت اول مصاحبه با کریستوفر نولان

بعد از “یادآوری” قبل از اینکه فیلمی با بودجه‌ی خیلی زیاد کار کنی، “بی‌خوابی” رو ساختی. اون یک‌جور آزمایش بود؟ اینطور فکر می‌کنی؟

خب، اون فیلم برای من از لحاظ منطقی قدم بعدیِ مناسبی بود به سمت یک فیلم استودیویی بزرگ – من فرض می‌کنم تو بهش نمی‌گی فیلم استودیوییِ بزرگ و بهش می‌گی فیلم متوسط، اما برای من اون یک فیلم خیلی بزرگ استودیویی بود، به همراه کار کردن با ستاره‌های بزرگ سینما، با بودجه‌ی به طور قابل توجهی بزرگتر و ده برابر یادآوری. پس باید بگم اون فیلم یک پله بالاتر یا یک گام رو به جلو بود – از لحاظ مقیاس کار، یک پله بالاتر بود – و تجربه‌ی خیلی ارزشمندی برای من بود. فکر می‌کنم عده‌ی خیلی قلیلی از کارگردان‌ها باشن که این روزها چنین فرصتی گیرشون بیاد. برای مثال وقتی مردم به کاری که من با بتمن کردم نگاه می‌کنن می‌گن “خب، یارو این فیلم مستقل کوچیک رو ساخت و بعد رفت اونو ساخت.” خب نخیر، اینطور نیست، من یک فیلم استودیوییِ متوسط هم ساختم و بدون تردید سر ساختنش کلی فشار تحمل کردم اما اون فشاری رو که موقع کار کردن روی یک کاراکتر محبوب مردم تو محصولی به بزرگی بتمن دارید حس نکردم، متوجهی؟ این شد که زمان‌بندیِ دلخواه خودم رو داشتم و تونستم رابطه‌م رو با استودیو (برادران وارنر) در طول اون فیلم شکل بدم و یاد گرفتم که چطور با فشار فیلمسازی با بودجه‌ی سنگین تو هالیوود کنار بیام. تجربه‌ی خیلی ارزشمند و مساعدی بود، زمان‌بندی هم خوب جواب داد چون وقتی یادآوری رو تموم کردیم نتونستیم هیچ‌جا بفروشیمش – به هر پخش‌کننده‌ای تو شهر که نشونش دادیم پسش زد، به جز پارامونت که اون هم علاقمند شد اما پول کافی براش پیشنهاد نداد. این شد که دستمون از همه جا کوتاه موند. من می‌تونستم قرار ملاقاتی با استودیوها بگذارم چون هر بار که نشونش می‌دادیم یکی پیدا می‌شد که انگار بگه این فیلمو می‌خوام، یکی پیدا می‌شد که فکر کنه تو این فیلم یه چیزهایی از فیلمسازی وجود داره، به هرحال، اینطور بود که تونسته بودم تلاشم رو برای ارتقای کارم ادامه بدم و فیلمم هم یک‌جورهایی تو وضعیت بد و جهنمی بسر می‌برد. همون موقع بود که قراردادم رو با وارنر برای ساخت بی‌خوابی بسته بودم و یادآوری هم انگار بختش باز شده بود و خلاصه اوضاع عالی بود. تا حالا خیلی اوقات بوده که اقبال بهم رو کرده اما اون مورد یکی از بهترین‌هاش بود چون تو جایگاهی نبودم که همه دربارم بگن “اوه، کارِت اینجا خیلی متفاوت و عالی بود. بعدش می‌خواهی چکار کنی؟ چطور می‌خوای رو دست این بلند شی؟” هرگز تو اون جایگاه نبودم چون همون موقع داشتم یک فیلم دیگه – یک تریلر درست و درمون استودیویی – می‌ساختم که ساختنش رو دوست داشتم و عاشق این بودم که خودم رو توش رها کنم، تجربه‌ی فوق‌العاده‌ای بود. می‌خوام بگم کار کردن با آل پاچینو، رابین ویلیامز و هیلاری سوانکِ… یک سری استعداد خارق‌العاده. اون یکی از تجربیات مورد علاقه‌ی منه و خیلی به فیلم افتخار می‌کنم – اما اونقدرها فیلم “شخصی” خود من نبود. هیلاری سیتز فیلمنامه‌ش رو نوشت و خود کار هم اقتباسی از یک فیلم دیگه بود. خیلی خوب داخل ژانری جا افتاده بود که اون موقع استودیو با ساختش خیلی راحت بود – منظورم اینه که ژانری نیست که این روزها زیاد کارش کنن. فکر می‌کنم راستش ما – تقریبن – آخرین فیلم پلیسی استودیویی رو ساختیم، اما موقع ساختنش خیلی بهمون خوش گذشت و با کلی آدم فوق‌العاده آشنا شدم. واقعن عالی بود و برای آینده ذخیره‌ش کردم. فکر می‌کنم به طرزی باورنکردنی برام مهم بود.

امین غلامی

نویسندگی من از کار خبر ، از درد صراحت آغاز شد که حقایق بین ما بیان شود.
ذهن و فکر ، درک و مطالعه از دغدغه های زندگی اجتماعی من است.
گاه با لنز دوربینم،گاه با قلم ...

اضافه کردن نظر

رادیو پارسی در شبکه های اجتماعی

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید